MEIS@M
27-12-2007, 23:25
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده
بود؛فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شدهبودند،هياهو
ميكردند و هول ميزدند وبيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ وخيانت،
جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي
ميداد. بعضيهاتكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي
پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشانرا ميدادند و
بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به
هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با
كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام
نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسيرا مجبور
ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من
جمع شدهاند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت:
البته تو بااينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و
ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينهاسادهاند و گرسنه. به
جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه
حرف بزند و او هي گفت و گفت وگفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي
عبادت افتاد كه لابه لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم
شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان
بدزدد. بگذار يك بارهم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن
اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور
توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم
گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كناربساط شيطان جا
گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه
خدا
خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت
دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان
رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم وهاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام
شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را باخود ببرم كه
صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم.
به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
بود؛فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شدهبودند،هياهو
ميكردند و هول ميزدند وبيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ وخيانت،
جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي
ميداد. بعضيهاتكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي
پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشانرا ميدادند و
بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به
هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با
كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام
نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسيرا مجبور
ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من
جمع شدهاند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت:
البته تو بااينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و
ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينهاسادهاند و گرسنه. به
جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه
حرف بزند و او هي گفت و گفت وگفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي
عبادت افتاد كه لابه لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم
شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان
بدزدد. بگذار يك بارهم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن
اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور
توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم
گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كناربساط شيطان جا
گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه
خدا
خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت
دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان
رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم وهاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام
شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را باخود ببرم كه
صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم.
به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود